حكيم ابوالقاسم فردوسى
1116
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
ز فرزانگان چون سخن بشنويم * براى و بگفتارشان بگرويم ز ايوان مادر بدين گفت و گوى * برفتند و دلشان پر از جست و جوى برين بر نهادند هر دو جوان * كزان پس ز گردان و ز پهلوان ز دانا و پاكان سخن بشنويم * بران سان كه باشد بدان بگرويم كز ايشان همى دانش آموختيم * بفرهنگ دلها بر افروختيم بيامد دو فرزانه رهنماى * ميانشان همى رفت هر گونه راى همى خواست فرزانهء گو كه گو * بود شاه در سندلى پيش رو هم آن كس كه استاد طلخند بود * بفرزانگى هم خردمند بود همى اين بران بر زد و آن برين * چنين تا دو مهتر گرفتند كين نهاده بدند اندر ايوان دو تخت * نشسته بتخت آن دو پيروز بخت دلاور دو فرزانه بر دست راست * همى هر يكى از جهان بهر خواست گرانمايگان را همه خواندند * بايوان چپ و راست بنشاندند زبان بر گشادند فرزانگان * كه اى سرفرازان و مردانگان ازين نامداران فرخ نژاد * كه داريد رسم پدرشان به ياد كه خواهيد بر خويشتن پادشا * كه دانيد زين دو جوان پارسا فرو ماندند اندران موبدان * بزرگان و بيدار دل بخردان نشسته همى دو جوان بر دو تخت * بگفت دو فرزانهء نيكبخت بدانست شهرى و هم لشكرى * كزان كار جنگ آيد و داورى همه پادشاهى شود بر دو نيم * خردمند ماند برنج و ببيم يكى ز انجمن سر بر آورد راست * بآوا سخن گفت و بر پاى خاست كه ما از دو دستور دو شهريار * چه ياريم گفتن كه آيد به كار بسازيم فردا يكى انجمن * بگوييم با يكدگر تن بتن و زان پس فرستيم يك يك پيام * مگر شهر ياران بيابند كام برفتند ز ايوان ژكان و دژم * لبان پر ز باد و روان پر ز غم بگفتند كين كار با رنج گشت * ز دست جهان ديده اندر گذشت برادر نديديم هرگز دو شاه * دو دستور بدخواه در پيشگاه ببودند يك شب پر آژنگ چهر * بدانگه كه بر زد سر از كوه مهر برفتند يك سر بزرگان شهر * هر آن كس كه رويشان بود زان كار بهر پر آواز شد سندلى چار سوى * سخن رفت هر گونه بىآرزوى يكى را ز گردان بگو بود راى * يكى سوى طلخند بد رهنماى زبانها ز گفتارشان شد ستوه * نگشتند همراى و با هم گروه پراگنده گشت آن بزرگ انجمن * سپاهى و شهرى همه تن بتن يكى سوى طلخند پيغام كرد * زبان را ز گو پر ز دشنام كرد دگر سوى گو رفت با گرز و تيغ * كه از شاه جان را ندارم دريغ پر آشوب شد كشور سندلى * بدان نيكخواهى و آن يكدلى خردمند گويد كه در يك سراى * چو فرمان دو گردد نماند بجاى [ جنگ ساختن گو و طلحند ] پس آگاهى آمد بطلخند و گو * كه هر برزنى با يكى پيش رو